خرید بک لینک
سرپرست تازه از مسافرت یک هفته ای برگشته بود قرار بود عصر برای ما دوستان از خاطراتش تعریف کنه. حضور یکی از بچه ها باعث شد که این کارو نکنه، منو صدا کرد و گفت ما میریم این رفت برمی گردیم. منم که عصر شیف

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 بهمن 1397 ساعت: 8:40

در راستای پست قبلی، امروز شنیدم که مدیر خواسته پیامشون بی کم و کاست به من منتقل بشه، چون احساس کردن من هوا برم داشته که پشتم گرمه. خُرده هوشی که دارم بهم میگه منتظر بهونه بوده که اتمام حجت کنه، بعد قض

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 بهمن 1397 ساعت: 8:40

تا ساعت ۶.۳۰ شیفت بودم، یک ساعت منتظر موندم کارش تموم شه.. بعد با هم رفتیم یه کافه، غذا سفارش دادیم.. غذامونو آورد همون موقع تلفنش زنگ خورد... رفت... من موندم، یه کافه خالی و غذایی دست نخورده...


همین.

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 بهمن 1397 ساعت: 8:40

صفحه بندی